تبليغاتX
کرگدن‌ها
وسیع باش، و تنها، وسر به زیر، وسخت
 اطلاعیه: تغییر آدرس

 

وبلاگ کرگدن ها به دلیل فیلتر شدن از اول خرداد به آدرس زیر منتقل می شود

به دوستان دیگر خبر دهید، لطفا.

با سپاس: سید محمد مهدی شهیدی

 

http://kargadanha2.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 کرمانیّات: شعر

 

سکوت

-: "  آفتاب ِ بی سایه در ظلمات ِظهر

صدای کوبه در اندرونی ضعف

 و گنجشککان ِ گرسنه از تِلیت نان گریختند.

 

-:" باد، در ظلمانی ترین ظل ِ آفتاب ِ کویر

بی دریغ در پرده های طلایی

 و دست های لرزان ِ تهی از نان

 

اینچنین روایت کرده اند:

 "... خاطره ی آدمی بر زمین به یغما رفت

 و خاکستر سبزش درتوبره ای از آواز پرندگان

 به دریاهای ژرف ِ دور دست سفر کرد.

 از این سبب است که هر صبح و عصر، مسیح بر خاج فریاد می زند:

" پدر، مرا به خود وانگذار"!

و خداوندگار ِ پدر، در کافه های خیابانی با یهودا اسپرسو می نوشد:

 با سمعکی فراموش شده در جیب ِ بغل.

سکوت

 

صبح یکشنبه

20 اردیبهشت 88 / حیات حوض

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 المفلسُ فی امان ِ الله

 

 

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خُرد

کان ِ عقیق ِ نادر ِ ارزانم آرزوست

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 اطلاعیه
 

مهدی بی دندون افتاد تو قندون

قاشق بیارین درش بیارین

قیمت یک دست دندان درجه دو هفتصد هزار تومان  است

علاقه مندان به کمک های بشر دوستانه وجوه خود را به قدر وسع به این حساب واریز کنند.

نام شما با صلاح دید خودتان در وبلاگ درج خواهد شد.

۶۱۰۴۳۳۷۱۵۱۳۵۹۰۴۷

بانک ملت / سید محمد مهدی شهیدی

مصرع

هر آن کس که دندان دهد نان دهد

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 اطلاعیه

۱۰ روز دیگر دوباره باز می گردم. بدون دندان. اگر از پدر یا مادر بزرگتان یک دست دندان عاریتی به جای مانده به عنوان " حق السادات " می پذیرم. دست دوم خود یا دوست و در و همسایه هم باشد، به شرط آنکه کپک نزده باشند، هم، طوری نیست.

تبصره: دندان های عاریتی مقامات وزارت سه برجه زیر پل سید خندان، علی الخصوص وزیر محترم و معاونت "ریاضییشان" به جهت دندان قروچه های بسیار از فرط دق خوردن برای تربیت ملت همیشه در صحنه، پذیرفته نمی شود لطفا اصرار نفرمایند.

علی ایحال، تا حق کسی ضایع نگردد و وقت ما، لطفا یک فقره اسکن رنگی از دست ِ کامل دندان تهیه کرده به ایمیل اینجانب ارسال فرمایند. روز سیزده فروردین طی مراسمی با حضور آن لاین عزیزان، کرم نخورده ترین، نسابیده ترین و اندازه ترین دست ِ دندان عاریتی، انتخاب و در دهان مبارک قرار داده می شود.

اخطار: به دندان هایی که قابلیت گاز گرفتن را از دست داده باشند ترتیب اثر داده نمی شود.

(راستی وحید سر سال نو نمی خواهی یک دست دندان نو سفارش بدهی؟ )

بعدالتحریر:

ای پاچه خوارها! دلم لک زده برای پاچه گرفتن.

حیات حوض / کوچه درخت / کرمان

  

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  |
 تبعیدات 9
 

عصرهای این پاییز بلند کش می آید

در قار قار ِ کلاغان روی انجیر برهوت از برگ.

وقتی که دلتنگی را با زنی تقسیم می کنم

که نگاه ِ مهربانش با ساده دلی مفرط

دوام ِ حوصله را تضمین می کند

در غربتی که سراسر زمین را فرا گرفته است.

حیات حوض / پاییز ۸۷

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 شعر

 

شعری از حمیده طرزی

بی باران

در پاییز بی باران حیاط حوض، رز رنگ می بازد

می خمد  بر ساقه خاردار سرخ  

غروب سر که می کشد ازپس دیوارهای کاه گلی

دلتنگی آوار می شود بر گنبدی های  تو در تو

 

سیاهه ی مورچه ها  بر ترک هایی که بوی هجرت می دهند  

حصار گلی ِ موریانه پشت پنجره شکسته، ترده* های هفتاد ساله

می روم یا می مانم؟

 

 چارچوب سیمانی انتظار حضور کسی را دارد که بوی چوب کهنه می دهد.

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در دوشنبه چهارم آذر 1387  |
 تبعیدات – 8

 

و اندوه با پاییز در که می رسد از راه، افسردگی پا می گیرد و صبح حرام می شود در ریزش تند عقربه هایی که سر در پی هم می دوند تا ظهر تا فنجان قهوه ای تلخ که هوشیارم می کند در خوابی نا تمام.

 

نوشتن، طاقت فرسا و رنج آور چون عبور از دروازه ای آتشین در می گیردم مچاله شده چون خودکاری که نمی نویسد و این کاغذ های کاهی که بوی کوچه باغ های باران خورده می دهد.

کفایت می کندم زبان تا بچرخد گرد واژه ای که پشت لکنت به دام افتاده.

رها شده از خود چون تیری از چله پرتاب می شوم در هزارتوی واژه ها و باز می گردم با دست های خالی که بوی نان می دهد.

نانی که در دهان سگان ِ کوچه تاریک تکه تکه می شود چون قرص ماه در هجوم ابرهای زمخت.

 

درد از دندان آغاز می شود و جا می ماند در فک، در صورت، در دست ها با انگشتانی پی شده و خون آلود.

حالا خونابه می چکد از ناودان خانه ی قدیمی: "آتش نشان ها، آتش نشان ها" قلب گر گرفته را دریابید در کوچه ی درخت.

لنگ می زند ساعت، مثل الاکلنگ های کودکی در باغی بی درخت، و سرسره هایی که تا اعماق مذاب زمین راه می برند.

و تاب ها، با زنجیرهایی از نقره خالص زیر نور ماه.

 

تب که می آید، سرخوشی عصری که پیش روست به عرق می نشیند و پا شویه درمانی است که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شود.

حوض با لجن ِ سبز و کرم های کوچک زیر آفتاب ِ بی رمق اواخر آبان، دشنام می دهد خالی می شود و دو ماهی  سیاه و سرخ جا کن می شوند در پنجه های شاهینی تیز بال که در می رسد از جانب غرب: اول روی درخت همسایه بیتوته می کند و بعد در غارغار کلاغ ها و جیکاجیک گنجشکان شیرجه می زند در حوض ِ خالی.

 

هذیان، امتداد رویا است، وقتی که بیداری به تاخیر می افتد مدام از خوابی در خوابی دیگر.

سرانجام در می رسد مرگ، با چهره ای کریه اما خندان؛ و شب، سراسر شب، باران در بام های گنبد کاهگلی ضرب گرفته است.

به پای کوبی کابوسی دیر پا از خواب می جهم، لَُخت، با پوستی فسفری که مثل چراغ های راهنمایی رنگ به رنگ می شود زیر دانه های درشت باران در کویر، و دوباره این بیداری است که تاخیر می کند.

 

-" لعنت به هرچه خیس باران نیست

- لعنت به پیاده روهای شلوغ

- لعنت به آخرین چهارراه

- لعنت به چراغ های راهنمایی...".

 

نفرین نمی کنم تا طاقت بیاورم بر تابه ای گداخته زیر بارانی سمج که برای پَرپَر گل ها سر می رسند درشت و یخ زده.

 بارانی تگرگ شده چون چوپانی که گرگ می شود و گله ای که ردّ آمدنش را تا آغل باران ِ تند شسته است.

 

پراکندگی. گسستگی. ترمیم خواب های شکسته و اصل بی بنیاد آنتروپی که مجال درنگی کوتاه نمی دهد برای افروختن سیگاری زر.

کرمان

22887

خانه حوض/ کوچه درخت      

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 تبعیدات – 7

 

یک

اندوه، مایه ی دلتنگی است

وقتی که شبپره ها

شمعی برای سوختن نمی یابند.

 

دو

زندگی قایقی را ماند،

سوراخ شده از زهدان

با بند ِ نافی که در اولین روز ِ آفتاب

خشک می شود

و کودک

تمام طول زندگی را به گامی بلند در می نوردد.

 

سه

- "آسوده باش!"

تسلی خاطری که چهره ام در آینه

بر زبان می راند.

 

چهار

وظایفی در راهند

و چون از دروازه ی رویایم عبور کنند،

تکلیف خواب ها روشن می شود

در سراشیب ِ روز.

 

پنج

چنین که خواب می مانم

طلوع آفتاب دریغ می شود

و زیبایی

دیریست که رفته است.

 

شش

کسی برای آفتاب دست تکان می دهد

و قطاری در تلاقی با کهکشان

پیر می شود.

پاییز این گونه سر رسید.

 

حیات حوض / کرمان / 22 مهر 1387

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 تبعیدات
 

"حال همه ما خوب است

اما توباور نکن"

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 تبعیدات-6

 

سرسام ِ برگ های زرد در غروب ِ غریب ِ تبعیدی ی شهری مهربان.

دلتنگ چیستی؟

مدت هاست از خودم پرسش نکرده ام.

و دیروز عصر گفتم در نهایت هیچ جوابی وجود ندارد، جز دردی تلخ از این مایای بزرگ.

حالا روی شاه نشین به زانو خمیده ام روی دفتری جیبی و کت هایم را – رنگ به رنگ- درآورده ام ببرم خشک شویی و مهندس سعیدی sms داد در ایران نیستم و دیروز صدای مجتبی و خنده ی وحید دلم را کنده چرخ می دهد دور سرم.

کم کم و تلخ گسست ام را درک می کنم در لحظه ای که چرخ می زنند پروانه های برگ زرد در این غروب غریب هزار کیلومتر آنسوتر...

زمان چرخ می خورد دور خودش می چرخدمان و سرگیجه می شود نصیب ِ دویدن از خوابی به خوابی .

حیاط زیر نقش های شب ِ هجدهمین پائیز در شهری که با همه ی مهربانیش شهر من نیست " شهر من گم شده است" گم شده است.

و من در هیچ کجا خانه ای نساخته جز آنکه در تهران با وام بانک مسکن به ماهی 47 هزار تومان و حالا دلم هوای باغچه هایم را کرده است هوای توت ِ همسایه و بغل بغل گل های رزِ اردیبهشت 85 که می بردم صبح به صبح برای تمام اتاق های اقتصاد و زندگی.

اشیاء، گلدان ها، باغچه ها،ستاره های آسمان رفیق های بی کلکند، چون مادر که صدای نحیفش از توی سیم های مسی می نشیند توی سرم.

عصری فکر می کردم و خیال برم داشته بود برده بود دور ستاره ی قمری که هر مغرب در پیشانی این همه آسمان به چشم می نشیند و من گم شدم رسما در شهر گم شدم و پیدا که کردم خودم را کنار سیگارهای زرم بودم.

وقتی تمام آنچه بوده نوشته شده دیگر چه فرق می کند نامش چیست.

سخن که کمال یافت متولد می شود بی درنگ بر صفحه های سفید این دفترِ جیبی یا کیبورد IBM و 172 هزار تومان که به البرز...

و صدایی حالا می خواندم به داخل اتاق با سقف های گنبدی بلند که وجد آور است و قشنگ.  

87717

خانه حوض

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  |
 تبعیدات – 2

 

نعره ی سنگین ِ جراحتی قدیم، تاول می ترکاند در گوش های  جهانی گنگ.

پر شده از عطش ِ فریادی که لاجرم قورتش می دهم پشت ِ ویترین های رنگ رنگ،

لابلای نور ِ چراغ های کم مصرف،

و خستگی ی  پیاده روها یی که نخوابیده بیدار می شوند در گردش ِ هذیانی ِ غریبی خواب رمیده.

 

فعل ها دور می شوند،

از دست می گریزد ضمیر ِ جمع،

و " تو " در ابتدای جمله ای نشسته ای با فعل ِ متعدّی " سوختن ".

 

نقطه های بی سبب،

 گیومه های خجول،

 و پرانتزی که می بندد در تولد و مرگ:

معلق، اپوخه شده، در جهانی معکوس از فرط ِ تناسخ.

 

" فردا " قیدی است که روی دیوار های سخت خط می اندازد

و خورشید بی  تمایزی، هر روز سر می کشد از شرق.

 

سنجاقک " نشانه ای به رهایی" است.

 

بامداد ِ سوم شهریور 87 / حیات ِ حوض

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه سوم شهریور 1387  |
 شعر

به یاد سعید کاوه بیرجندی

 

مصطفی خان پاشا پلو: کوچک مرد بزرگ

 

کودک پیر، بودای کوچک

هر روز با خورشید الاکلنگ بازی می کند:

جهشی رو به آفتاب با پایی کوتاهتر از دیگری.

آنجا که کبره های  زانو  پایی می شوند در لق نخوردن روی زمین سست .

فرار بی فرجام

در هراس از ادراری بی اختیار بر تمامیت ِ  جبر زیستن.

من مستاصل از پاسخ دادن به بانگی عطشناک که "مادر" می خواندم

بر بازگشت زنی کرو لال روی تمامی کاج های کهن بیرجند دخیل می بندم

گره ای نگشودنی،  کورتر از جهل تاریخ.

فریاد که هوار می شود

اشک پهنای معصومیت را در سیلی های مکرر خسته مردی بی طالع می پوشاند

اتاقی  در مه دودی از ضرب تدخینِ ِ  آتش به آتش، تنها پناه می شود

تا مصطفی،  "خان" بماند،  در بله قربان گفتنی شاد به دن کیشوتی مغبون.

 

  

حمیده طرزی /  جاده بیرجند – کرمان

6/3/87

نوشت دوم : 19/3/87

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  |
 تهنیت
فردا روز خبرنگار است و ما با سلام و صلوات، خودمان به خودمان تبریک می گوییم:

یادت نره شهیدی، خَری که خَرات نباشه قاطره!

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  |
 تفال

 

گل در برَو،  می در کفُ و، معشوق به کامست

سلطان ِ جهانم به چنین روز غلامست

 

تا گنج ِ غمت در دل ِ ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مُقامست

 

از نَنگ چه گویی که مرا نام ز نَنگست

و َ ز نام چه پرسی که مرا نَنگ زنامست

 

میخواره و، سرگشته و، رندیم و، نظر باز

و آنکس که چو ما نیست درین شهر کدامست

 

با محتسبم ( قاضی مرتضوی عزیز)عیب نگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش ِ مدامست

 

با حمیده / تفأل دوم مرداد 87 / کوچه درختی / حیات حوض

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در دوشنبه هفتم مرداد 1387  |
 تبعید ات

 

21 تیرماه 1387

در پاسخ به بهزاد یغمائیان*

 

یک

 

تبعید جای غریبی است.

انگار گذاشته باشَندَت توی سنگ قلواری و هزار کیلومتر آن سوتر به خاک نشسته باشی و پیرامونت را کویر، دره ها، کوه ها،  اشرار، نظامی ها و  مواد سفید، قهوه ای،  کریستال در بر گرفته باشد .

اینجا کرمان است.

شهر نارون ها، شهر آجرهای قدیمی، شهر بوی خاک مرده در خیابان های "منطقه یک" که دارند تخریب می شوند با بولدوزر، با بیل مکانیکی.

اینجا کرمان است. شهر ِ بچه گی ها، عمه که از آن سوی دنیا می آید با چمدان هایی پر از اسباب بازی  های تازه، خوراکی های خوشمزه،  انواع شیرینی،  قوّتو.

پسرعمه ایی که می آید با تفنگ بادی، با ساز دهنی. دختر عمه ایی که لباس هدیه می دهد و همه چیز بوی بچگی دارد، بوی خاک، خاک ِخالص ِ گداخته در آفتاب ِ مهربان این سرزمین ِ پهناور.

 

تبعید جای سختی است!

 این را باد لای برگ های انجیر که می ماسد و تیغ بر می دارَد تَنَش، حس می کند.

انجیرها که هر روز عصر که می رسند بالا که می روم پله کان چوبی را تا پشت بام کاهی.

تفنگ گذاشته ام گوشه حیاط تا فردا کلاغ ها را بزنم.

آقای دهقان سایه اش از روی دیوار کنار رفت و حمیده از پشت پنجره از من پرسید: خوبی؟

این را لب خوانی کردم با حرکات سرش.

 

تبعید جای سختی است.

اینجا راحتم کنار حوضی قدیمی با حیاطی 70 ساله با اتاق هایی تو در تو؛

 گنبد ها و خنکای ظهرش، آجرهای نقش دار، سنگ هایی که هریک را از جایی آورده ام.

خوش می گذرد اما دلتنگ که می شوم بوی داغ آـسفالت را در ظهر تهران، پا که می زدم دوچرخه را رو به سوی روزنامه فناوران اطلاعات ظهر جمعه، رو به سوی اقتصاد پویا، رو به سوی آسیا، رو به سوی عصرما ، رو به سوی کیان، رو به سوی کیهان می رسیدم آن ته دنیا که سرم را بیرون کنم از کره تا ببینم آنجا چه خبر است و بازگردم تا روزنامه تا دغدغه های روز تا دعدغه های تیتر، خبر، عکس ،تاخیر ساعت چاپ، دغدغه روز بعد، دغدغه دغدغه دغدغه دغدغه ی.

اینجا دغدغه نیست اینجا تبعید گاه است، هوس ها  وسوسه ها  نیازها همه تبعید شده اند گوشه ذهن.

خودم،  خشک و سخت چون خاک زر خیز ِاین شهر، زیر ِ آفتاب تیرماه می گدازانم تا درد را حس نکنم    تا نترسم       تا بتوانم از میان آتش بگذرم    تا چون ابراهیم آتش بر من سرد شود تا    چون بودا به روشن شدگی برسم  تا    چون دون خوان آگاهی ام را جمع کنم در ته جانم و با آن از دهان قدرت بگذرم، قدرت؛ آن عقاب که چشم از گوشه چشم ِ چپ که نگاه کنی هیبتش روی شانه تو سنگینی می کند.

 

دو

 

حالا دقایقی بعد است.  به اینجا تبعید شده ام.  تبعید از بُعد می آید. جای دور را می گویند. تبعید! ما به جای دوری تبعید شده ایم. همه ما ن. به زمین، به زمین که تنها سیاره ایی است که  صدای ناله و شیون هنوز از آن به گوش می رسد، سیاره های دیگر را خشم خداوند، همان هستی مذاب، همان بیگ بنگ ِ آغازین مچاله کرد در خاکستر آتشفشان ها یی که حالا خاموش اند و ما مریخ یاب فرستاده ایم در ِ شان.

 جای برای زندگی بیرون تراز زمین پیدا نمی شود.

نمی شود. این را همه خوب می دانیم. شب که آسمان، آسمانِ کویر، کویر ِ کرمان روی سر آدم یله می شود. اگر دور شده باشیم، دور. اگر تبعید شده باشیم به دور دست های خاک، آنجا که نور ِ هیچ چراغ ِ برق سوزی تو را روشن نمی کند .

 

سه

 

شادمانه ترین لحظه هایم نثار تو باد دوست ِ دور دست!

دوستی بعید. پریروزترکیه دیروز چین امروز پاریس. فردا نمی دانم در کجا داری کتاب مهاجران را می نویسی.

کوله بر دوش ،خود مهاجری که قصه مهاجران را می نویسد .

شغل خوبی برای خودت دست و پا کرده ای، من هم اگر این بوی خاک این آفتاب لطیف این شوق زیستن شوق جزغاله شدن در دل آتش و باز زیستن چون غنچه ی گلی در صبحگاهی مه آلود،؛

این خاک این زمین که هر جایش ایستاده باشی روی او ایستاده ای و هر جایش را نگاه کنی آسمانش، ماه اش و خورشیداش همین یکی است.

همین یک مریخ را داریم همین یک تیر را، همین یک کهکشان ِ را ه شیری را ، همین خلا ِ بینهایت که نمی شناسیم اش، که ازش می ترسیم، مرگ را که می بلعدمان مثل مگسی که در دهان مارمولک غیب شد همین دقیقه پیش، جلوی چشم من روی دیوار آجری در خانه اجاره ای در کوچه درختی در کرمان.

 

چهار

 

اینها را برای تو" می گویم ". اگر قرار بود برایت روی کاغذ بنویسم نمی دانی روزها ست دستم به کاغذ نرفته است،

به خودکار حتی برای کار. من گیرکرده ام بین کیبورد و خود کار و بدجور گیر افتاده ام. اما گفتم بگذار گفته باشم تا پیاده شوند، تایپ شوند، میل شوند، برای تو که خواسته بودی بیشتر برایت بنویسم.

اینجا تبعید است.

این باد ِ تبعید است. تبعیدی که خودت نخواسته ای؛

نه آن چنان که آدم خواست وقتی از بهشت به زمین آمد ، البته.

 

پنج

 

سیگار می پکم  زَر.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

دندان هایم ریخته اند در لیتیم کربنات سال ها، در فلوکستین، در ایمی پرامین، در این محرکات ِ دوپامین در مغز، که با مینای دندان نمی سازند، تا مفنامیک اسید که نیم ساعت پیش قورتش داده ام، که ژل محسن بی حسَش کرد، با بویی قدیمی که بوی پدر می داد و جعبه قدیمی چرمی اش.

 همیشه شیشه ای داشت با این بو برای دندانی که درد می کند و ما گریه می کردیم، گریه می کردیم، گریه می کردیم و پدر می گفت یک دقیقه دیگر خوب می شود و یک دقیقه ی دیگر دندان درد نبود. درد نبود.  نبود  نبود.  نبود، بود.

 

شش

 

حالا باد سُر می خورد سیگار مرا می دزدد می برد می اندازد کنار حوض در این پاشویه ی خیس.

امروز جمعه است. از خیابان کنار مُصلا که می گذشتم ماشین های رنگارنگ تمیز و نو پارک کرده بودند بی پارک بانی با صدها ما مور انتظامی تا عابری پنچرشان نکند.  نمازخوان ها بودند نماز ِ جماعت خوان ها. ثروتمندان شهر.  یادش به خیر امام ، می گفت: " این انقلاب مال پا برهنگان است".

خدایا روزی ات را شکر که پا برهنگان ماشین سوار شدند.

 

* این متن پیاده شده ی آنچه روی نوار گفته شده ی  حالا تایپ شده است.

   

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 مرام نامه

یک

 پیش گفتار صوفیانه

 

 

 

پرسش اساسی من این است:- چه گونه کودنی بر جهان چیره میشود؟ چه گونه کودنی با آن در می افتد؟

 - چه گونه در این میان، صوفی، هم چون شاه بازی بر بلندای ایشان چرخ می زند؟

 سید محمد مهدی شهیدی

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 شعر

 

شناسنامه ام را دزدیده اند

اما خدا که می داند

روزگاری اگر آفتاب این آسمان متولد شود

من

دست ِ کم

عموی او خواهم بود.

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در شنبه هشتم تیر 1387  |
 کرمانیات

تنها صدایی مانده است

 

برای " فروغ ِ" شهاب مباشری

 

 

امروز، اذانِ ظهر ِاول مرداد نشده، پست چی بسته ای " فروغ" آورد و من شاد و سرخوش از رسیدن شان پس از عزیمت " غیر" خواسته ام از تهران به جوار اقلیت، پاکت را نگشوده از فرط بی خوابی شب پیش، گذاشتم روی میز و حالا عصر شنبه روزی از اولین روز تابستانی گرم در داغاداغ ِآفتاب صمیمی کرمان، ساعتی است روی موزاییک های خُنَکِ آشپزخانه " فروغ" را تورق می کنم و می خوانم  تورق می کنم ومی خوانم : "فروغ" ِ  5 تا 8 .

 

از پس ده دوازده پانزده سال کار مطبوعات که تنها ممُر معیشتم بوده همیشه گفته ام که باید از انتشار حتی یک ورق پاره هم حمایت کرد . حالا " فروغ" که جای خود دارد با صفحات سیاه و سپیدش، با لکه های پنهان عرق شوق و تلاش در حاشیه های سفیدش، با برش کاغد های 70 گرمی که گاه له شده اند و با محتوایی که دلت نمی خواهد تمام شوند اما می شوند، چرا که صفحات اندکند در کمیِت و تو را چاره ای جز دوباره خواندن نیست یا نمی ماند.

 

اول خواستم در عظمت و سختی کاری که شهاب مباشری در انتشار کاغذی "فروغ" در کار می کند ، تدهینی نوشته باشم. حالا اما "زر" که می پکد در صدای مدام کولری که کلیدش در این داغ ِ مرداد دست ما نیست، نزد صاحبخانه است، می بینم، چه می توان نوشت؟!

 

چه می توان نوشت در روزهایی که روزنامه ها ومجلاتِ هفت رنگ را هفته ها می گذرد و نگاهی نمی اندازی؛ چه می توان نوشت وقتی وبلاگت را باید با فیلتر شکن باز کنی و حوصله ات سر رفته از صدای موتورهای جوش که دارند اسکلت سه طبقه ی ساختمانی را در جوار حیاط کوچک – تنها دلخوشی این خانه- بالا می برند آنقدر که .... . و کلمات می گریزند از بس که یک ماه است هیچ ننوشته ام حتی برای "روز" که این روزها "وظیفه" ای برساند تا خرج اجاره خانه و قسط پارسیان و پول تلفن و برق شود .

به قول کاوه " المفلسُ فی امان الله". و این قول تنها گریزگاهی است که تکرارآن بازمی داردم از آونگ کردن خود از تیر آهن های 18 اسکلت فلزی ساختمانی که بالا رفته روی آسمان حیاتِ کوچک من.

خورشید را اما هر روز حوالی 6 صبح، روی دیوار کوتاه حیاط  که می نشینم، نگاه می کنم در بالا آمدنش چون زرده سفت شده تخم مرغ ِ شترمرغی بزرگ در پکیدن اولین سیگار صبح و چای شب مانده نیم گرم روی سماور: با خودم می گویم امروز روز دیگری است.

 

حالا چه ربطی است میان خوشحالی از انتشار و رسیدن " فروغ" به پلاک 15 کوچه جهود ها در کرمان و اینکه روزهاست با تفنگ 5/5 در کمین گربه سیاهی هستم که طوطیِ صاحبخانه را خورده است دو بار.

 

تفنگ حتی اگر بادی باشد می چسبد کف دست، و حس غریبی می بردتم تا شطح های دشت عباس تا رواق سنگرهای بتونی، گونی های شن و شهیدها: دوستان افقی پشت خاکریزهایی که هیچ گاه تمامی نداشتند،  ندارند.

 

"اعتبار" از همین "فروغ"  با کاغذ 70 گرمی و بُرش ناصاف اعتبار می گیرد، که بی آنکه معاش کسی را تامین کند با عشق و اندکی جنون، با بی قراری و اندکی دلشوره، پَر می کشد تا پلاک هایی در کوچه هایی از شهر های کشوری بحران زده- همیشه بحران زده- روی زمینی نا پایدار در کهکشان راه شیری، تا مستقل باشد، تا خودش باشد : " فروغ" با " غ" وارونه و طرح ها ی ساده و عمیق "تسبیحی" و متن های نویسندگانی که اصلا مهم نیست نامشان را چند صد نفری می شناسند، یا مصاحبه و عکس شان در مجلات معتبر درج شده یا نشده یا فلان جایزه را از دست بهمان شخصیت ادبی نگرفته اند یا گرفته اند، آنچه اما نوشته اند سرشار خلاقیت و نگاهی نو است نه حتی تقلیدی استادانه از متنی به زبانی دیگر یا فلسفه ایی که هیج دخلی به " جبر جغرافیایی" ما ندارد.

 

خواستم شوق و شادی ام را برای رسیدن " فروغ" نوشته باشم و برای صداقت "فروغ" و برای رنجی که می برد و می بریم.

این، تمام آنچه بود که از پَسَ اش بر نیامدم اما بیتی در ذهنم می چرخد می چرخد می چرخد:

 

هر بیشه گمان مبر که خالی است / شاید که پلنگ  خفته باشد

 

سید محمد مهدی شهیدی

کرمان- کوچه جهودها 1/4/87

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 شعر

شسته می‌شوم و می‌روم

شعری از يزدان سلحشور

 

شسته می‌‌شوم و می‌روم

مثل لكی از پيراهنی

مثل خطی كه از كف دست

 

مثل لكی كه بماند

می‌خواستم كه نروم

مثل خطی كه خال‌كوبی شود

می‌خواستم كه بمانم

 

شسته می‌شوم و می‌روم

مثل كتابی كه از متن‌اش

مثل آدمی كه از خاطرات‌اش

 

مثل كتابی كه زنده بماند

می‌خواستم كه نميرم

مثل آدمی كه به ياد آوَرَد

می‌خواستم كه زنده بمانم

 

شسته می‌شوم و می‌روم

مثل لك‌لكی

كه از آشيانه‌اش

مثل خودم

كه از اين شهر.

 

 برداشت از:

www.Forough.com

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 شعر

برای زیبا کاوه ای

خواهری که همیشه بود

و همیشه دور بود

 

پشت ِجهان

در انتهای کوچه رُ کنی

جفتی کفش دخترانه به جا مانده

با لکه های گِل بر متن ِ نارنجی .

 

دخترک را باد ِاردیبهشت بُرده نشاند پای درخت سنجد با عطر قشنگ ِ گُل هاش.

 " زیبا"ست آن که می دود، می گذرد،

 در امتداد کوچه رُ کنی با رنگ رنگِ خوش ِ پاییز.

و رّد ِ پای "دختری با  کفش های کتانی" بر برف های لهیده زیر قدم های بی چند،

 گم می شود پشت جهان.

 

پسران کوچه ر ُکنی " با آن گردن های باریک " سر می کشند پشت هکمتانه،

 سُر می خورند روی شیر سنگی، لای سطرهای نا نوشته گنج نامه،

روی آواز عریانی پیچیده در دوبیتی ها

که می پیچاندمان در فوران زیبایی و دریغ.

 

کوچه جهود ها / 87 3 17

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 شعر

شعری از محمد حسین چهکندی نژاد

 

در سایه مکرر گل ها

 

ما در سایه مکررگل ها

عاشق شدیم

در باغی که پر از صدای سوزان پرنده بود.

تو ترانه می خواندی

من میان آواز تو

ناگهان بزرگ شدم

با گلی که داشت

تمام تابستان

اناری می شد زیر پیرهنت.

با تو سفر کردم

به دره ای خاموش

کنار چشمه

نگاه ما به خاکستر نشست

تا در هزاره ای دیگر

ققنوس زاده شود.

 

 

ساعت 2:30 بامداد جمعه شب

بیرجند- منزل آقای غلامحسین چهکندی

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 شطحیات دشت عباس - 76
 

 

 

رخ به رخ یکدیگر ایستادند در برق سرنیزه هاشان که یک لحظه زیر نوری که نبود در شب شرجی تاریک درخشیده بود.

من دو متر آن سوتر پنهان در شب ، شاهدم:

رخ به رخ یکدیگر ایستاده بودند، چشم در چشم بی پلک زدنی که غفلتی باشد تا چرخش سر نیزه در جگر.

لحظه کش آمده بود  و حتی خردک نسیمی هم که تا پیش از آن لحظه صورت ِمان را چون دست ِ تاریکی نوازش می کرد، ایستاده بود.

 

خیس از رطوبت نیزارها دو ساعتی آمده بودیم لابه لای آبراه هایی که تا کمر می رسید.

حالا روی قطعه زمینی پر خزه رخ به رخ ایستاده بودند به فاصله دو سر نیزه تا که اول پلک بزند.

چشم در چشم چون آیینه ای، انعکاس ترس و مزه ی شور ِخون چونان ساکن ِ شان کرده بود که حتی نیش انبوه پشه بر صورت و گردن را نفهمیده بودند.

این را گرگ و میش ِصبح، آفتاب زنان، که عباس را به دوش می کشیدم مرده، از صورت ورم کرده اش از نیش پشه فهمیده بودم.

 

سر نیزه هنوز خون آلود در دست راست عباس قفل شده بود و  تکه های جگر ِچپش از چرخش سریع سر نیزه از پشت لباس خاکی اش می ریخت بیرون و هر چند متر سطح ساکن آبراه، که حالا در شیبی ملایم به خط خودی می رسید، لک می انداخت روی آب وزیر پرتو خورشیدی که هر لحظه از شرق بالا می آمد، می درخشیدند.

 

رخ به رخ ایستادند وقتی همزمان پلک زدند. وقتی همزمان دست های راست جهید، چرخید، چرخید و پس نشست.

 

نیمه شب یکشنبه 22/2/ 87

زریسف- کرمان    

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در پنجشنبه دوم خرداد 1387  |
 شطح های دشت ِ عباس -75

 

 

غروب نشده بود، خورشید ماورای رمل های دشت ِ عباس هنوز فرو نرفته بود، عباس زیر تانک  ِ آب دست نماز می گرفت فارغ از تک تیرنداز رو به رو، که بزندش.

می شناختش؛ روزهای طولانی دشت عباس فرصتی بود تا دو چشم، پشت ِ دو دوربین، روی دو قرناسه یکدیگر را بشناسند؛ و شناخته بودش عباس، حالا که سیخ، انگار سیبلی در میدان تیر، ایستاده بود.

خورشید که فرو نشست  اذان مغرب که نغمه درانداخت از رادیو دو موج قدیمی،  تک تیراندازان، عباس و حمزه این به سنت شیعه و آن به سنت پیامبر، قامت بسته بودند هر دو رو به نقطه ای محصور در شن های مکه.

 

حالا شب شده بود و عباس در مقام فرمانده تیم ِ شنود با محسن، که درسش را در MIT  ماساچوست آمریکا، نیمه رها کرده آمده بود، می رفتند.750 متر رو به خط دشمن، با دستگاه هایی که می گفتند فقط 5 نمونه از آن در هزار کیلومتر خط جنگی می توانند ارتباطات رادیویی و بی سیم را 1500 متر اینسوتر شنود کنند.

عباس بچه ی شادگان، با زبان فصیح عربی مکالمات دشمن را قطع می کرد و برای شان غزل ِغزل های سلیمان را می خواند از عهد عتیق.

آن سو، حمزه و فرمانده اش دعوا کرده بودند( این را بعدها در اردوگاه اُسرای ابوشعیب شنیدم ) ، فرمانده 4 روز دیگر به حمزه فرصت داده بود. 4 روزی که هیج گلوله ای بین دو تک تیرنداز رد و بدل نشد.

 این را خالد فرمانده گروهان در گزارشش به مافوق نوشته بود :" سوژه روزانه 5 نوبت در تیررس کامل بود. گروهبان حمزه ابوخالد نیز تمام آن 5 فرصت روزانه را به نماز می ایستاد."

 دو روز بعد بلند گوهای 700 وات  عراقی ها پنج ِ صبح  ترانه و آوازش را قطح کرد و به فارسی شکسته بسته ای از محاکمه نظامی و حکم ِ اعدام گروهبان حمزه ابوخالد  به دلیل سرپیچی از دستور مافوق  خبر داد و بعد صدای 12 گلوله سکوت 6 روزه دشت عباس را در هم شکست.

 

روز هفتم ، اذان مغرب که خوانده شود،  صدای ِ کشدار ِ مرمی ِ 5/5 میلیمتری گرینوف،  سکوت را می شکند و عباس دیگر از سجده سر بر نداشت.

 

ساعت 7:20 بعد از ظهر شنبه 21/2/87

جوار یخدان خورشید ِ کرمان

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعر
 

شعر ِ قشنگ ِ تلخ ِتازه ای از زیبا کاوه ای

برای شما چه فرقی می کند کدام دفتر این لحظه را خط بزنم یا که شعری تازه تر از افتاب داغ

برای شما که از آن گوشه همیشگی فقط نگاه می کند

به تاب برداشت دست هایم که یعنی این بار دیگر من خیلی غمگینم

برای شما چه فرقی می کند که پیچ می خورم بین دستهای دروغ

پیچیده می شوم از لحظه های هول

یعنی که اشک های شبانه هم حتی جایشان روی بالش شما تنگ است

برای شما چه فرقی می کند اگر باد بیاید یا نه

اگر میان باد دختری چشم هایش را ببندد روی خنده های تلخ

ودستهای باد را بگیرد در امتداد این همه بوقی که ماشین های سراسیمه

برای شما من چه فرقی می کند

هستم همشه مثل همین دروغ های دم دستی

مثل ذهن اماده ای برای فریفته شدن

مثل یک سیلی تکراری بیحس کننده که دردش هم نمی آورد دیگر دستی نه

راهی نه

رواق کاشانه خانه ای برای خستگی هایم

برای شما چه فرقی می کند من باشم به دروغ هایم

وابسته در تنگنای اشکهایی که نمی رسند به زمینی که ندارم هیچ کجای جهانی که بر پاهایم ایستاده اند

و چشم هایم دودو می زنند از چرخش عظیم دروغی همگانی

که باد می آید که افتاب حالا وقتش است برود

که اصلا چه معنی دارد اشک های زنی ایستاده بر لبه ی سرزمینی

که نه خانه ای نه کاشانه نه بالش فراغتی برای اشک های از سیلی بحسی

شما به خوابتان ادامه دهید

صدایی هم اگر آمد ببخشید

همیشه همین وقتهاست که ناگهان شیشه می شکند.

منبع

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 تحصیل، حق سهیل آصفی است
 

دانشگاه سوره از ادامه تحصیل سهیل آصفی روزنامه نگار، در ممانعت کرد.

سهیل آصفی :
"ثبت نام ترم آخر من در دانشگاه به دستور حراست لغو شده است و از ادامه تحصيل اينجانب در ترم آخر بدون اعلام هيچگونه توجيه و موجب قانوني از سوي نهاد حراست دانشگاه جلوگيري به عمل آمده است."

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 شعر
 

شما چه شنیده اید ؟!

 

و " محمد" : چنین گفت :

موریانه ها

همه چیز را خورده بودند

و جز نام  " خدا"

چیزی نا جویده

نمانده است.

این روایت ِ " شعیب ابی طالب " است .

 

" خدا "

در تنهایی از چیز ها

دق کرد و مرد.

این روایت ِ " نیچه " است .

 

برخی روایات هم می گویند :

" خدا " ، پشیمان از کرد و کار ِ خویش

در آفرینش ِ آدم ابو البشر

در کوچه باغ های کهکشانی دور

رباعیات ِ خیام می خواند.

این روایت ِ من است. سید محمد مهدی شهیدی

29 2 87

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 شعر

سیطره ویلو ن ها در ظهر

ِ بیرجند. ظهر ِ داغ ِ بیرجند.

بازگشت همیشه نقطه عزیمت است.

پُک می زنم  و با خود می تامُلم .

 

******

 

جایی که بدان بازمی گردیم

جایی برای هزیمت از بازگشت.

بی دغدغه جایی روی همین زمین

جایی که می بلعدمان، یک جا.

 

******

آرامش، در ابدیت ِ غذایی ساده که برمی خوریم

لقمه لقمه.

و لیوانی آب.

 

******

همه آن سعادت ِ ناب را می شناسند

" یله بر خُنکای چمن " رها شده بودن.

اندکی اما، یله بر خُنکای چمن.

رها شدگان کَمَند در شمار.

 

******

دورادور ِ اتاق هامان را سم می پاشیم

مگس ها را می تارانیم

با نیش ِ من نِمان چه می کنیم ؟

 

******

بیرجند / 25 2 87 / منزل کاوه

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 شبانه
 

حالا چرخ های قطار است که رو به شرق، کرانه " لوت " را می روند مدام و خسته گی ناپذیر.

حالا منم در مقابل خود تنها، تا صبح که در طلوع آفتاب ِ کویر پله های ایستگاه را پایین می روم  بی انتطار پیشواز هیچ کس.

من آدم دیگری شده است.

من دلش می خواهد در شفافی آسمان روز های آبی شفاف بدرخشد چون فَلس ِ نیمروز.

من آرزوهای کوچک دارد و به جای نجات دادن جهان

همین که " این ورش پیدا، آنورش پیدا " باشد، (مثل شیشه) کفایتش می کند.

من حالا بر می گردد به صدای ممتد چرخ ها.

بر میگردد به خودش و می بیند " من دَر ِش پیدا " صد تکه شده بر ریل هایی که مرا به تو می رساند.

من تکه تکه است.

وچینی برزن ها به کهکشان دیگری رفته اند.

 

فقط " دیگری" مانده است.

فقط حمیده.

 

سید محمد مهدی شهیدی / قطار ِ 15.30 تهران - کرمان

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 ساتوری
 

 

گشایش موندُو

 

 

نه دیگری بودن نه با دیگری؛

 

دیگری را داشتن.

 

17287/ زریسف

س.م.م.شهیدی

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا