21 تیرماه 1387
در پاسخ به بهزاد یغمائیان*
یک
تبعید جای غریبی است.
انگار گذاشته باشَندَت توی سنگ قلواری و هزار کیلومتر آن سوتر به خاک نشسته باشی و پیرامونت را کویر، دره ها، کوه ها، اشرار، نظامی ها و مواد سفید، قهوه ای، کریستال در بر گرفته باشد .
اینجا کرمان است.
شهر نارون ها، شهر آجرهای قدیمی، شهر بوی خاک مرده در خیابان های "منطقه یک" که دارند تخریب می شوند با بولدوزر، با بیل مکانیکی.
اینجا کرمان است. شهر ِ بچه گی ها، عمه که از آن سوی دنیا می آید با چمدان هایی پر از اسباب بازی های تازه، خوراکی های خوشمزه، انواع شیرینی، قوّتو.
پسرعمه ایی که می آید با تفنگ بادی، با ساز دهنی. دختر عمه ایی که لباس هدیه می دهد و همه چیز بوی بچگی دارد، بوی خاک، خاک ِخالص ِ گداخته در آفتاب ِ مهربان این سرزمین ِ پهناور.
تبعید جای سختی است!
این را باد لای برگ های انجیر که می ماسد و تیغ بر می دارَد تَنَش، حس می کند.
انجیرها که هر روز عصر که می رسند بالا که می روم پله کان چوبی را تا پشت بام کاهی.
تفنگ گذاشته ام گوشه حیاط تا فردا کلاغ ها را بزنم.
آقای دهقان سایه اش از روی دیوار کنار رفت و حمیده از پشت پنجره از من پرسید: خوبی؟
این را لب خوانی کردم با حرکات سرش.
تبعید جای سختی است.
اینجا راحتم کنار حوضی قدیمی با حیاطی 70 ساله با اتاق هایی تو در تو؛
گنبد ها و خنکای ظهرش، آجرهای نقش دار، سنگ هایی که هریک را از جایی آورده ام.
خوش می گذرد اما دلتنگ که می شوم بوی داغ آـسفالت را در ظهر تهران، پا که می زدم دوچرخه را رو به سوی روزنامه فناوران اطلاعات ظهر جمعه، رو به سوی اقتصاد پویا، رو به سوی آسیا، رو به سوی عصرما ، رو به سوی کیان، رو به سوی کیهان می رسیدم آن ته دنیا که سرم را بیرون کنم از کره تا ببینم آنجا چه خبر است و بازگردم تا روزنامه تا دغدغه های روز تا دعدغه های تیتر، خبر، عکس ،تاخیر ساعت چاپ، دغدغه روز بعد، دغدغه دغدغه دغدغه دغدغه ی.
اینجا دغدغه نیست اینجا تبعید گاه است، هوس ها وسوسه ها نیازها همه تبعید شده اند گوشه ذهن.
خودم، خشک و سخت چون خاک زر خیز ِاین شهر، زیر ِ آفتاب تیرماه می گدازانم تا درد را حس نکنم تا نترسم تا بتوانم از میان آتش بگذرم تا چون ابراهیم آتش بر من سرد شود تا چون بودا به روشن شدگی برسم تا چون دون خوان آگاهی ام را جمع کنم در ته جانم و با آن از دهان قدرت بگذرم، قدرت؛ آن عقاب که چشم از گوشه چشم ِ چپ که نگاه کنی هیبتش روی شانه تو سنگینی می کند.
دو
حالا دقایقی بعد است. به اینجا تبعید شده ام. تبعید از بُعد می آید. جای دور را می گویند. تبعید! ما به جای دوری تبعید شده ایم. همه ما ن. به زمین، به زمین که تنها سیاره ایی است که صدای ناله و شیون هنوز از آن به گوش می رسد، سیاره های دیگر را خشم خداوند، همان هستی مذاب، همان بیگ بنگ ِ آغازین مچاله کرد در خاکستر آتشفشان ها یی که حالا خاموش اند و ما مریخ یاب فرستاده ایم در ِ شان.
جای برای زندگی بیرون تراز زمین پیدا نمی شود.
نمی شود. این را همه خوب می دانیم. شب که آسمان، آسمانِ کویر، کویر ِ کرمان روی سر آدم یله می شود. اگر دور شده باشیم، دور. اگر تبعید شده باشیم به دور دست های خاک، آنجا که نور ِ هیچ چراغ ِ برق سوزی تو را روشن نمی کند .
سه
شادمانه ترین لحظه هایم نثار تو باد دوست ِ دور دست!
دوستی بعید. پریروزترکیه دیروز چین امروز پاریس. فردا نمی دانم در کجا داری کتاب مهاجران را می نویسی.
کوله بر دوش ،خود مهاجری که قصه مهاجران را می نویسد .
شغل خوبی برای خودت دست و پا کرده ای، من هم اگر این بوی خاک این آفتاب لطیف این شوق زیستن شوق جزغاله شدن در دل آتش و باز زیستن چون غنچه ی گلی در صبحگاهی مه آلود،؛
این خاک این زمین که هر جایش ایستاده باشی روی او ایستاده ای و هر جایش را نگاه کنی آسمانش، ماه اش و خورشیداش همین یکی است.
همین یک مریخ را داریم همین یک تیر را، همین یک کهکشان ِ را ه شیری را ، همین خلا ِ بینهایت که نمی شناسیم اش، که ازش می ترسیم، مرگ را که می بلعدمان مثل مگسی که در دهان مارمولک غیب شد همین دقیقه پیش، جلوی چشم من روی دیوار آجری در خانه اجاره ای در کوچه درختی در کرمان.
چهار
اینها را برای تو" می گویم ". اگر قرار بود برایت روی کاغذ بنویسم نمی دانی روزها ست دستم به کاغذ نرفته است،
به خودکار حتی برای کار. من گیرکرده ام بین کیبورد و خود کار و بدجور گیر افتاده ام. اما گفتم بگذار گفته باشم تا پیاده شوند، تایپ شوند، میل شوند، برای تو که خواسته بودی بیشتر برایت بنویسم.
اینجا تبعید است.
این باد ِ تبعید است. تبعیدی که خودت نخواسته ای؛
نه آن چنان که آدم خواست وقتی از بهشت به زمین آمد ، البته.
پنج
سیگار می پکم زَر.
دندان هایم ریخته اند در لیتیم کربنات سال ها، در فلوکستین، در ایمی پرامین، در این محرکات ِ دوپامین در مغز، که با مینای دندان نمی سازند، تا مفنامیک اسید که نیم ساعت پیش قورتش داده ام، که ژل محسن بی حسَش کرد، با بویی قدیمی که بوی پدر می داد و جعبه قدیمی چرمی اش.
همیشه شیشه ای داشت با این بو برای دندانی که درد می کند و ما گریه می کردیم، گریه می کردیم، گریه می کردیم و پدر می گفت یک دقیقه دیگر خوب می شود و یک دقیقه ی دیگر دندان درد نبود. درد نبود. نبود نبود. نبود، بود.
شش
حالا باد سُر می خورد سیگار مرا می دزدد می برد می اندازد کنار حوض در این پاشویه ی خیس.
امروز جمعه است. از خیابان کنار مُصلا که می گذشتم ماشین های رنگارنگ تمیز و نو پارک کرده بودند بی پارک بانی با صدها ما مور انتظامی تا عابری پنچرشان نکند. نمازخوان ها بودند نماز ِ جماعت خوان ها. ثروتمندان شهر. یادش به خیر امام ، می گفت: " این انقلاب مال پا برهنگان است".
خدایا روزی ات را شکر که پا برهنگان ماشین سوار شدند.
* این متن پیاده شده ی آنچه روی نوار گفته شده ی حالا تایپ شده است.
|
+| نوشته شده توسط
سید محمد مهدی شهیدی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
|