شعر ِ قشنگ ِ تلخ ِتازه ای از زیبا کاوه ای
برای شما چه فرقی می کند کدام دفتر این لحظه را خط بزنم یا که شعری تازه تر از افتاب داغ
برای شما که از آن گوشه همیشگی فقط نگاه می کند
به تاب برداشت دست هایم که یعنی این بار دیگر من خیلی غمگینم
برای شما چه فرقی می کند که پیچ می خورم بین دستهای دروغ
پیچیده می شوم از لحظه های هول
یعنی که اشک های شبانه هم حتی جایشان روی بالش شما تنگ است
برای شما چه فرقی می کند اگر باد بیاید یا نه
اگر میان باد دختری چشم هایش را ببندد روی خنده های تلخ
ودستهای باد را بگیرد در امتداد این همه بوقی که ماشین های سراسیمه
برای شما من چه فرقی می کند
هستم همشه مثل همین دروغ های دم دستی
مثل ذهن اماده ای برای فریفته شدن
مثل یک سیلی تکراری بیحس کننده که دردش هم نمی آورد دیگر دستی نه
راهی نه
رواق کاشانه خانه ای برای خستگی هایم
برای شما چه فرقی می کند من باشم به دروغ هایم
وابسته در تنگنای اشکهایی که نمی رسند به زمینی که ندارم هیچ کجای جهانی که بر پاهایم ایستاده اند
و چشم هایم دودو می زنند از چرخش عظیم دروغی همگانی
که باد می آید که افتاب حالا وقتش است برود
که اصلا چه معنی دارد اشک های زنی ایستاده بر لبه ی سرزمینی
که نه خانه ای نه کاشانه نه بالش فراغتی برای اشک های از سیلی بحسی
شما به خوابتان ادامه دهید
صدایی هم اگر آمد ببخشید
همیشه همین وقتهاست که ناگهان شیشه می شکند.
منبع
|
+| نوشته شده توسط
سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه یکم خرداد 1387
|