تبليغاتX
کرگدن‌ها
وسیع باش، و تنها، وسر به زیر، وسخت
 شعر

 

شناسنامه ام را دزدیده اند

اما خدا که می داند

روزگاری اگر آفتاب این آسمان متولد شود

من

دست ِ کم

عموی او خواهم بود.

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در شنبه هشتم تیر 1387  |
 کرمانیات

تنها صدایی مانده است

 

برای " فروغ ِ" شهاب مباشری

 

 

امروز، اذانِ ظهر ِاول مرداد نشده، پست چی بسته ای " فروغ" آورد و من شاد و سرخوش از رسیدن شان پس از عزیمت " غیر" خواسته ام از تهران به جوار اقلیت، پاکت را نگشوده از فرط بی خوابی شب پیش، گذاشتم روی میز و حالا عصر شنبه روزی از اولین روز تابستانی گرم در داغاداغ ِآفتاب صمیمی کرمان، ساعتی است روی موزاییک های خُنَکِ آشپزخانه " فروغ" را تورق می کنم و می خوانم  تورق می کنم ومی خوانم : "فروغ" ِ  5 تا 8 .

 

از پس ده دوازده پانزده سال کار مطبوعات که تنها ممُر معیشتم بوده همیشه گفته ام که باید از انتشار حتی یک ورق پاره هم حمایت کرد . حالا " فروغ" که جای خود دارد با صفحات سیاه و سپیدش، با لکه های پنهان عرق شوق و تلاش در حاشیه های سفیدش، با برش کاغد های 70 گرمی که گاه له شده اند و با محتوایی که دلت نمی خواهد تمام شوند اما می شوند، چرا که صفحات اندکند در کمیِت و تو را چاره ای جز دوباره خواندن نیست یا نمی ماند.

 

اول خواستم در عظمت و سختی کاری که شهاب مباشری در انتشار کاغذی "فروغ" در کار می کند ، تدهینی نوشته باشم. حالا اما "زر" که می پکد در صدای مدام کولری که کلیدش در این داغ ِ مرداد دست ما نیست، نزد صاحبخانه است، می بینم، چه می توان نوشت؟!

 

چه می توان نوشت در روزهایی که روزنامه ها ومجلاتِ هفت رنگ را هفته ها می گذرد و نگاهی نمی اندازی؛ چه می توان نوشت وقتی وبلاگت را باید با فیلتر شکن باز کنی و حوصله ات سر رفته از صدای موتورهای جوش که دارند اسکلت سه طبقه ی ساختمانی را در جوار حیاط کوچک – تنها دلخوشی این خانه- بالا می برند آنقدر که .... . و کلمات می گریزند از بس که یک ماه است هیچ ننوشته ام حتی برای "روز" که این روزها "وظیفه" ای برساند تا خرج اجاره خانه و قسط پارسیان و پول تلفن و برق شود .

به قول کاوه " المفلسُ فی امان الله". و این قول تنها گریزگاهی است که تکرارآن بازمی داردم از آونگ کردن خود از تیر آهن های 18 اسکلت فلزی ساختمانی که بالا رفته روی آسمان حیاتِ کوچک من.

خورشید را اما هر روز حوالی 6 صبح، روی دیوار کوتاه حیاط  که می نشینم، نگاه می کنم در بالا آمدنش چون زرده سفت شده تخم مرغ ِ شترمرغی بزرگ در پکیدن اولین سیگار صبح و چای شب مانده نیم گرم روی سماور: با خودم می گویم امروز روز دیگری است.

 

حالا چه ربطی است میان خوشحالی از انتشار و رسیدن " فروغ" به پلاک 15 کوچه جهود ها در کرمان و اینکه روزهاست با تفنگ 5/5 در کمین گربه سیاهی هستم که طوطیِ صاحبخانه را خورده است دو بار.

 

تفنگ حتی اگر بادی باشد می چسبد کف دست، و حس غریبی می بردتم تا شطح های دشت عباس تا رواق سنگرهای بتونی، گونی های شن و شهیدها: دوستان افقی پشت خاکریزهایی که هیچ گاه تمامی نداشتند،  ندارند.

 

"اعتبار" از همین "فروغ"  با کاغذ 70 گرمی و بُرش ناصاف اعتبار می گیرد، که بی آنکه معاش کسی را تامین کند با عشق و اندکی جنون، با بی قراری و اندکی دلشوره، پَر می کشد تا پلاک هایی در کوچه هایی از شهر های کشوری بحران زده- همیشه بحران زده- روی زمینی نا پایدار در کهکشان راه شیری، تا مستقل باشد، تا خودش باشد : " فروغ" با " غ" وارونه و طرح ها ی ساده و عمیق "تسبیحی" و متن های نویسندگانی که اصلا مهم نیست نامشان را چند صد نفری می شناسند، یا مصاحبه و عکس شان در مجلات معتبر درج شده یا نشده یا فلان جایزه را از دست بهمان شخصیت ادبی نگرفته اند یا گرفته اند، آنچه اما نوشته اند سرشار خلاقیت و نگاهی نو است نه حتی تقلیدی استادانه از متنی به زبانی دیگر یا فلسفه ایی که هیج دخلی به " جبر جغرافیایی" ما ندارد.

 

خواستم شوق و شادی ام را برای رسیدن " فروغ" نوشته باشم و برای صداقت "فروغ" و برای رنجی که می برد و می بریم.

این، تمام آنچه بود که از پَسَ اش بر نیامدم اما بیتی در ذهنم می چرخد می چرخد می چرخد:

 

هر بیشه گمان مبر که خالی است / شاید که پلنگ  خفته باشد

 

سید محمد مهدی شهیدی

کرمان- کوچه جهودها 1/4/87

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 شعر

شسته می‌شوم و می‌روم

شعری از يزدان سلحشور

 

شسته می‌‌شوم و می‌روم

مثل لكی از پيراهنی

مثل خطی كه از كف دست

 

مثل لكی كه بماند

می‌خواستم كه نروم

مثل خطی كه خال‌كوبی شود

می‌خواستم كه بمانم

 

شسته می‌شوم و می‌روم

مثل كتابی كه از متن‌اش

مثل آدمی كه از خاطرات‌اش

 

مثل كتابی كه زنده بماند

می‌خواستم كه نميرم

مثل آدمی كه به ياد آوَرَد

می‌خواستم كه زنده بمانم

 

شسته می‌شوم و می‌روم

مثل لك‌لكی

كه از آشيانه‌اش

مثل خودم

كه از اين شهر.

 

 برداشت از:

www.Forough.com

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 شعر

برای زیبا کاوه ای

خواهری که همیشه بود

و همیشه دور بود

 

پشت ِجهان

در انتهای کوچه رُ کنی

جفتی کفش دخترانه به جا مانده

با لکه های گِل بر متن ِ نارنجی .

 

دخترک را باد ِاردیبهشت بُرده نشاند پای درخت سنجد با عطر قشنگ ِ گُل هاش.

 " زیبا"ست آن که می دود، می گذرد،

 در امتداد کوچه رُ کنی با رنگ رنگِ خوش ِ پاییز.

و رّد ِ پای "دختری با  کفش های کتانی" بر برف های لهیده زیر قدم های بی چند،

 گم می شود پشت جهان.

 

پسران کوچه ر ُکنی " با آن گردن های باریک " سر می کشند پشت هکمتانه،

 سُر می خورند روی شیر سنگی، لای سطرهای نا نوشته گنج نامه،

روی آواز عریانی پیچیده در دوبیتی ها

که می پیچاندمان در فوران زیبایی و دریغ.

 

کوچه جهود ها / 87 3 17

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 شعر

شعری از محمد حسین چهکندی نژاد

 

در سایه مکرر گل ها

 

ما در سایه مکررگل ها

عاشق شدیم

در باغی که پر از صدای سوزان پرنده بود.

تو ترانه می خواندی

من میان آواز تو

ناگهان بزرگ شدم

با گلی که داشت

تمام تابستان

اناری می شد زیر پیرهنت.

با تو سفر کردم

به دره ای خاموش

کنار چشمه

نگاه ما به خاکستر نشست

تا در هزاره ای دیگر

ققنوس زاده شود.

 

 

ساعت 2:30 بامداد جمعه شب

بیرجند- منزل آقای غلامحسین چهکندی

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 شطحیات دشت عباس - 76
 

 

 

رخ به رخ یکدیگر ایستادند در برق سرنیزه هاشان که یک لحظه زیر نوری که نبود در شب شرجی تاریک درخشیده بود.

من دو متر آن سوتر پنهان در شب ، شاهدم:

رخ به رخ یکدیگر ایستاده بودند، چشم در چشم بی پلک زدنی که غفلتی باشد تا چرخش سر نیزه در جگر.

لحظه کش آمده بود  و حتی خردک نسیمی هم که تا پیش از آن لحظه صورت ِمان را چون دست ِ تاریکی نوازش می کرد، ایستاده بود.

 

خیس از رطوبت نیزارها دو ساعتی آمده بودیم لابه لای آبراه هایی که تا کمر می رسید.

حالا روی قطعه زمینی پر خزه رخ به رخ ایستاده بودند به فاصله دو سر نیزه تا که اول پلک بزند.

چشم در چشم چون آیینه ای، انعکاس ترس و مزه ی شور ِخون چونان ساکن ِ شان کرده بود که حتی نیش انبوه پشه بر صورت و گردن را نفهمیده بودند.

این را گرگ و میش ِصبح، آفتاب زنان، که عباس را به دوش می کشیدم مرده، از صورت ورم کرده اش از نیش پشه فهمیده بودم.

 

سر نیزه هنوز خون آلود در دست راست عباس قفل شده بود و  تکه های جگر ِچپش از چرخش سریع سر نیزه از پشت لباس خاکی اش می ریخت بیرون و هر چند متر سطح ساکن آبراه، که حالا در شیبی ملایم به خط خودی می رسید، لک می انداخت روی آب وزیر پرتو خورشیدی که هر لحظه از شرق بالا می آمد، می درخشیدند.

 

رخ به رخ ایستادند وقتی همزمان پلک زدند. وقتی همزمان دست های راست جهید، چرخید، چرخید و پس نشست.

 

نیمه شب یکشنبه 22/2/ 87

زریسف- کرمان    

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در پنجشنبه دوم خرداد 1387  |
 شطح های دشت ِ عباس -75

 

 

غروب نشده بود، خورشید ماورای رمل های دشت ِ عباس هنوز فرو نرفته بود، عباس زیر تانک  ِ آب دست نماز می گرفت فارغ از تک تیرنداز رو به رو، که بزندش.

می شناختش؛ روزهای طولانی دشت عباس فرصتی بود تا دو چشم، پشت ِ دو دوربین، روی دو قرناسه یکدیگر را بشناسند؛ و شناخته بودش عباس، حالا که سیخ، انگار سیبلی در میدان تیر، ایستاده بود.

خورشید که فرو نشست  اذان مغرب که نغمه درانداخت از رادیو دو موج قدیمی،  تک تیراندازان، عباس و حمزه این به سنت شیعه و آن به سنت پیامبر، قامت بسته بودند هر دو رو به نقطه ای محصور در شن های مکه.

 

حالا شب شده بود و عباس در مقام فرمانده تیم ِ شنود با محسن، که درسش را در MIT  ماساچوست آمریکا، نیمه رها کرده آمده بود، می رفتند.750 متر رو به خط دشمن، با دستگاه هایی که می گفتند فقط 5 نمونه از آن در هزار کیلومتر خط جنگی می توانند ارتباطات رادیویی و بی سیم را 1500 متر اینسوتر شنود کنند.

عباس بچه ی شادگان، با زبان فصیح عربی مکالمات دشمن را قطع می کرد و برای شان غزل ِغزل های سلیمان را می خواند از عهد عتیق.

آن سو، حمزه و فرمانده اش دعوا کرده بودند( این را بعدها در اردوگاه اُسرای ابوشعیب شنیدم ) ، فرمانده 4 روز دیگر به حمزه فرصت داده بود. 4 روزی که هیج گلوله ای بین دو تک تیرنداز رد و بدل نشد.

 این را خالد فرمانده گروهان در گزارشش به مافوق نوشته بود :" سوژه روزانه 5 نوبت در تیررس کامل بود. گروهبان حمزه ابوخالد نیز تمام آن 5 فرصت روزانه را به نماز می ایستاد."

 دو روز بعد بلند گوهای 700 وات  عراقی ها پنج ِ صبح  ترانه و آوازش را قطح کرد و به فارسی شکسته بسته ای از محاکمه نظامی و حکم ِ اعدام گروهبان حمزه ابوخالد  به دلیل سرپیچی از دستور مافوق  خبر داد و بعد صدای 12 گلوله سکوت 6 روزه دشت عباس را در هم شکست.

 

روز هفتم ، اذان مغرب که خوانده شود،  صدای ِ کشدار ِ مرمی ِ 5/5 میلیمتری گرینوف،  سکوت را می شکند و عباس دیگر از سجده سر بر نداشت.

 

ساعت 7:20 بعد از ظهر شنبه 21/2/87

جوار یخدان خورشید ِ کرمان

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعر
 

شعر ِ قشنگ ِ تلخ ِتازه ای از زیبا کاوه ای

برای شما چه فرقی می کند کدام دفتر این لحظه را خط بزنم یا که شعری تازه تر از افتاب داغ

برای شما که از آن گوشه همیشگی فقط نگاه می کند

به تاب برداشت دست هایم که یعنی این بار دیگر من خیلی غمگینم

برای شما چه فرقی می کند که پیچ می خورم بین دستهای دروغ

پیچیده می شوم از لحظه های هول

یعنی که اشک های شبانه هم حتی جایشان روی بالش شما تنگ است

برای شما چه فرقی می کند اگر باد بیاید یا نه

اگر میان باد دختری چشم هایش را ببندد روی خنده های تلخ

ودستهای باد را بگیرد در امتداد این همه بوقی که ماشین های سراسیمه

برای شما من چه فرقی می کند

هستم همشه مثل همین دروغ های دم دستی

مثل ذهن اماده ای برای فریفته شدن

مثل یک سیلی تکراری بیحس کننده که دردش هم نمی آورد دیگر دستی نه

راهی نه

رواق کاشانه خانه ای برای خستگی هایم

برای شما چه فرقی می کند من باشم به دروغ هایم

وابسته در تنگنای اشکهایی که نمی رسند به زمینی که ندارم هیچ کجای جهانی که بر پاهایم ایستاده اند

و چشم هایم دودو می زنند از چرخش عظیم دروغی همگانی

که باد می آید که افتاب حالا وقتش است برود

که اصلا چه معنی دارد اشک های زنی ایستاده بر لبه ی سرزمینی

که نه خانه ای نه کاشانه نه بالش فراغتی برای اشک های از سیلی بحسی

شما به خوابتان ادامه دهید

صدایی هم اگر آمد ببخشید

همیشه همین وقتهاست که ناگهان شیشه می شکند.

منبع

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 تحصیل، حق سهیل آصفی است
 

دانشگاه سوره از ادامه تحصیل سهیل آصفی روزنامه نگار، در ممانعت کرد.

سهیل آصفی :
"ثبت نام ترم آخر من در دانشگاه به دستور حراست لغو شده است و از ادامه تحصيل اينجانب در ترم آخر بدون اعلام هيچگونه توجيه و موجب قانوني از سوي نهاد حراست دانشگاه جلوگيري به عمل آمده است."

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 شعر
 

شما چه شنیده اید ؟!

 

و " محمد" : چنین گفت :

موریانه ها

همه چیز را خورده بودند

و جز نام  " خدا"

چیزی نا جویده

نمانده است.

این روایت ِ " شعیب ابی طالب " است .

 

" خدا "

در تنهایی از چیز ها

دق کرد و مرد.

این روایت ِ " نیچه " است .

 

برخی روایات هم می گویند :

" خدا " ، پشیمان از کرد و کار ِ خویش

در آفرینش ِ آدم ابو البشر

در کوچه باغ های کهکشانی دور

رباعیات ِ خیام می خواند.

این روایت ِ من است. سید محمد مهدی شهیدی

29 2 87

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 شعر

سیطره ویلو ن ها در ظهر

ِ بیرجند. ظهر ِ داغ ِ بیرجند.

بازگشت همیشه نقطه عزیمت است.

پُک می زنم  و با خود می تامُلم .

 

******

 

جایی که بدان بازمی گردیم

جایی برای هزیمت از بازگشت.

بی دغدغه جایی روی همین زمین

جایی که می بلعدمان، یک جا.

 

******

آرامش، در ابدیت ِ غذایی ساده که برمی خوریم

لقمه لقمه.

و لیوانی آب.

 

******

همه آن سعادت ِ ناب را می شناسند

" یله بر خُنکای چمن " رها شده بودن.

اندکی اما، یله بر خُنکای چمن.

رها شدگان کَمَند در شمار.

 

******

دورادور ِ اتاق هامان را سم می پاشیم

مگس ها را می تارانیم

با نیش ِ من نِمان چه می کنیم ؟

 

******

بیرجند / 25 2 87 / منزل کاوه

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 شبانه
 

حالا چرخ های قطار است که رو به شرق، کرانه " لوت " را می روند مدام و خسته گی ناپذیر.

حالا منم در مقابل خود تنها، تا صبح که در طلوع آفتاب ِ کویر پله های ایستگاه را پایین می روم  بی انتطار پیشواز هیچ کس.

من آدم دیگری شده است.

من دلش می خواهد در شفافی آسمان روز های آبی شفاف بدرخشد چون فَلس ِ نیمروز.

من آرزوهای کوچک دارد و به جای نجات دادن جهان

همین که " این ورش پیدا، آنورش پیدا " باشد، (مثل شیشه) کفایتش می کند.

من حالا بر می گردد به صدای ممتد چرخ ها.

بر میگردد به خودش و می بیند " من دَر ِش پیدا " صد تکه شده بر ریل هایی که مرا به تو می رساند.

من تکه تکه است.

وچینی برزن ها به کهکشان دیگری رفته اند.

 

فقط " دیگری" مانده است.

فقط حمیده.

 

سید محمد مهدی شهیدی / قطار ِ 15.30 تهران - کرمان

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 ساتوری
 

 

گشایش موندُو

 

 

نه دیگری بودن نه با دیگری؛

 

دیگری را داشتن.

 

17287/ زریسف

س.م.م.شهیدی

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 شعر

 

شعری از حمیده طرزی

 

افشای دروغ در لکنت واژه

قصه ی ترک برداشتن صداقت است.

کلاغ قصه را سر پناهی نیست

باخت،  تلخای اختیار است

بازی رو به  منفی  ِ بی نهایت دارد

 

کوچه جهود ها

۱۵۲۸۷

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 شبانه

دیسکورس

()

 

     داغ ِ داغ از مجتبی ویسی در دوی بامداد ِ نیمه اردیبهشت ِ شاهین ِ شمالی برای من نوشته شد

چسبانده شد در غفلتش برای دم کردن ِ چای

 

 

می گوید:

" پیش من را اگر پرداخت کنند

می رویم این حال را پس می زنیم،

یک چای داغ برایمان دم کن!"

 

در آشپزخانه

کلید نمی زنم

تاریکی گناه دارد از اتاق بغلی برود.

در ساعت 2 نیمه شب

کتری می خروشد

قوری منتظر است

و یک من و یک او

حال مان را پس و پیش می کنیم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 کرمانیات

چتر بازی با کلام

برای وحید آقاجانی

*

به خدا طاقت نمی آورم هی.

باز بر می گردم ساعت به ساعتی به وبلاگ تو.

شوق انتطاری روزانه را برای" نه حرفي براي گفتن، نه حرفي براي شنيدن"ات در جانم کاشته ام .

حالا که " کرگدن ها "را نمی توان پشت ِ فیلتر ِ این خداخیر ندیده ها، دید.

حالا اولین سیگار صبح با کبریت تو روشن می شود ای وحید آقاجانی.

حلا عشقم کشیده دل تنگم را بیاورم دو شبی پیش تو.

همین دو و سه شنبه ی پسین و پَس فردا .

**

من با تو برادر است

و تو انسان بزرگی هستی :

قسم به همان زندا ن پارسیلون

قسم به دو روز قدم های پاهات پشت در بازداشتگاه

قسم به کتاب " جامعه ابن داود "

( تا صبح ِ شب ِ بازداشتگاه خواندم برای شش بازداشتی دیگر

بلند بلند بلند

آنقدر بلند که درد خماری فراموش شان شد در درد باطل بودن هستی":

"زیر این آسمان و روی این زمین همه چیز بی هوده است . باطل اباطیل است".( عهد عتیق / کتاب جامعه )

قسم به خنده های قشنگت. قسم به معرفتی که در سینه داری

قسم به بد دلی ات.

***

آقای اسپیس ( --- ) !

شما انسان بزرگی هستی پنهان شده پشت سادگی اش به واسطه ی "حماقت ساختگی " برادر دون خوان.

دوشنبه سه شنبه یادت نرود میزبان عزیز

این جا هندوانه ها رسیده اند .

هندوانه های نوبر امسال از جیرفت جان می دهند برای زیر بغل.

****

حکمت : " سلام لُر بی طمع نیست".

7 2 87 سید محمدمهدی شهیدی

اذان مغرب ِ

حیات ِ کوچه جهود ها

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد مهدی شهیدی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387  |
 کرمانیات