غروب نشده بود، خورشید ماورای رمل های دشت ِ عباس هنوز فرو نرفته بود، عباس زیر تانک ِ آب دست نماز می گرفت فارغ از تک تیرنداز رو به رو، که بزندش.
می شناختش؛ روزهای طولانی دشت عباس فرصتی بود تا دو چشم، پشت ِ دو دوربین، روی دو قرناسه یکدیگر را بشناسند؛ و شناخته بودش عباس، حالا که سیخ، انگار سیبلی در میدان تیر، ایستاده بود.
خورشید که فرو نشست اذان مغرب که نغمه درانداخت از رادیو دو موج قدیمی، تک تیراندازان، عباس و حمزه این به سنت شیعه و آن به سنت پیامبر، قامت بسته بودند هر دو رو به نقطه ای محصور در شن های مکه.
حالا شب شده بود و عباس در مقام فرمانده تیم ِ شنود با محسن، که درسش را در MIT ماساچوست آمریکا، نیمه رها کرده آمده بود، می رفتند.750 متر رو به خط دشمن، با دستگاه هایی که می گفتند فقط 5 نمونه از آن در هزار کیلومتر خط جنگی می توانند ارتباطات رادیویی و بی سیم را 1500 متر اینسوتر شنود کنند.
عباس بچه ی شادگان، با زبان فصیح عربی مکالمات دشمن را قطع می کرد و برای شان غزل ِغزل های سلیمان را می خواند از عهد عتیق.
آن سو، حمزه و فرمانده اش دعوا کرده بودند( این را بعدها در اردوگاه اُسرای ابوشعیب شنیدم ) ، فرمانده 4 روز دیگر به حمزه فرصت داده بود. 4 روزی که هیج گلوله ای بین دو تک تیرنداز رد و بدل نشد.
این را خالد فرمانده گروهان در گزارشش به مافوق نوشته بود :" سوژه روزانه 5 نوبت در تیررس کامل بود. گروهبان حمزه ابوخالد نیز تمام آن 5 فرصت روزانه را به نماز می ایستاد."
دو روز بعد بلند گوهای 700 وات عراقی ها پنج ِ صبح ترانه و آوازش را قطح کرد و به فارسی شکسته بسته ای از محاکمه نظامی و حکم ِ اعدام گروهبان حمزه ابوخالد به دلیل سرپیچی از دستور مافوق خبر داد و بعد صدای 12 گلوله سکوت 6 روزه دشت عباس را در هم شکست.
روز هفتم ، اذان مغرب که خوانده شود، صدای ِ کشدار ِ مرمی ِ 5/5 میلیمتری گرینوف، سکوت را می شکند و عباس دیگر از سجده سر بر نداشت.
ساعت 7:20 بعد از ظهر شنبه 21/2/87
جوار یخدان خورشید ِ کرمان
|
+| نوشته شده توسط
سید محمد مهدی شهیدی در چهارشنبه یکم خرداد 1387
|