رخ به رخ یکدیگر ایستادند در برق سرنیزه هاشان که یک لحظه زیر نوری که نبود در شب شرجی تاریک درخشیده بود.
من دو متر آن سوتر پنهان در شب ، شاهدم:
رخ به رخ یکدیگر ایستاده بودند، چشم در چشم بی پلک زدنی که غفلتی باشد تا چرخش سر نیزه در جگر.
لحظه کش آمده بود و حتی خردک نسیمی هم که تا پیش از آن لحظه صورت ِمان را چون دست ِ تاریکی نوازش می کرد، ایستاده بود.
خیس از رطوبت نیزارها دو ساعتی آمده بودیم لابه لای آبراه هایی که تا کمر می رسید.
حالا روی قطعه زمینی پر خزه رخ به رخ ایستاده بودند به فاصله دو سر نیزه تا که اول پلک بزند.
چشم در چشم چون آیینه ای، انعکاس ترس و مزه ی شور ِخون چونان ساکن ِ شان کرده بود که حتی نیش انبوه پشه بر صورت و گردن را نفهمیده بودند.
این را گرگ و میش ِصبح، آفتاب زنان، که عباس را به دوش می کشیدم مرده، از صورت ورم کرده اش از نیش پشه فهمیده بودم.
سر نیزه هنوز خون آلود در دست راست عباس قفل شده بود و تکه های جگر ِچپش از چرخش سریع سر نیزه از پشت لباس خاکی اش می ریخت بیرون و هر چند متر سطح ساکن آبراه، که حالا در شیبی ملایم به خط خودی می رسید، لک می انداخت روی آب وزیر پرتو خورشیدی که هر لحظه از شرق بالا می آمد، می درخشیدند.
رخ به رخ ایستادند وقتی همزمان پلک زدند. وقتی همزمان دست های راست جهید، چرخید، چرخید و پس نشست.
نیمه شب یکشنبه 22/2/ 87
زریسف- کرمان
|
+| نوشته شده توسط
سید محمد مهدی شهیدی در پنجشنبه دوم خرداد 1387
|