سرسام ِ برگ های زرد در غروب ِ غریب ِ تبعیدی ی شهری مهربان.
دلتنگ چیستی؟
مدت هاست از خودم پرسش نکرده ام.
و دیروز عصر گفتم در نهایت هیچ جوابی وجود ندارد، جز دردی تلخ از این مایای بزرگ.
حالا روی شاه نشین به زانو خمیده ام روی دفتری جیبی و کت هایم را – رنگ به رنگ- درآورده ام ببرم خشک شویی و مهندس سعیدی sms داد در ایران نیستم و دیروز صدای مجتبی و خنده ی وحید دلم را کنده چرخ می دهد دور سرم.
کم کم و تلخ گسست ام را درک می کنم در لحظه ای که چرخ می زنند پروانه های برگ زرد در این غروب غریب هزار کیلومتر آنسوتر...
زمان چرخ می خورد دور خودش می چرخدمان و سرگیجه می شود نصیب ِ دویدن از خوابی به خوابی .
حیاط زیر نقش های شب ِ هجدهمین پائیز در شهری که با همه ی مهربانیش شهر من نیست " شهر من گم شده است" گم شده است.
و من در هیچ کجا خانه ای نساخته جز آنکه در تهران با وام بانک مسکن به ماهی 47 هزار تومان و حالا دلم هوای باغچه هایم را کرده است هوای توت ِ همسایه و بغل بغل گل های رزِ اردیبهشت 85 که می بردم صبح به صبح برای تمام اتاق های اقتصاد و زندگی.
اشیاء، گلدان ها، باغچه ها،ستاره های آسمان رفیق های بی کلکند، چون مادر که صدای نحیفش از توی سیم های مسی می نشیند توی سرم.
عصری فکر می کردم و خیال برم داشته بود برده بود دور ستاره ی قمری که هر مغرب در پیشانی این همه آسمان به چشم می نشیند و من گم شدم رسما در شهر گم شدم و پیدا که کردم خودم را کنار سیگارهای زرم بودم.
وقتی تمام آنچه بوده نوشته شده دیگر چه فرق می کند نامش چیست.
سخن که کمال یافت متولد می شود بی درنگ بر صفحه های سفید این دفترِ جیبی یا کیبورد IBM و 172 هزار تومان که به البرز...
و صدایی حالا می خواندم به داخل اتاق با سقف های گنبدی بلند که وجد آور است و قشنگ.
87717
خانه حوض
|
+| نوشته شده توسط
سید محمد مهدی شهیدی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
|