یک
اندوه، مایه ی دلتنگی است
وقتی که شبپره ها
شمعی برای سوختن نمی یابند.
دو
زندگی قایقی را ماند،
سوراخ شده از زهدان
با بند ِ نافی که در اولین روز ِ آفتاب
خشک می شود
و کودک
تمام طول زندگی را به گامی بلند در می نوردد.
سه
- "آسوده باش!"
تسلی خاطری که چهره ام در آینه
بر زبان می راند.
چهار
وظایفی در راهند
و چون از دروازه ی رویایم عبور کنند،
تکلیف خواب ها روشن می شود
در سراشیب ِ روز.
پنج
چنین که خواب می مانم
طلوع آفتاب دریغ می شود
و زیبایی
دیریست که رفته است.
شش
کسی برای آفتاب دست تکان می دهد
و قطاری در تلاقی با کهکشان
پیر می شود.
پاییز این گونه سر رسید.
حیات حوض / کرمان / 22 مهر 1387
|
+| نوشته شده توسط
سید محمد مهدی شهیدی در سه شنبه هفتم آبان 1387
|